جمعه , مهر ۲۷ ۱۳۹۷
خانه / پژوهش / نوروظلمت درکربلا / توانایی ناتوان و ناتوانی توانا

توانایی ناتوان و ناتوانی توانا

سعید بن عبدالله حنفی

پیرمرد باصفایی که در کربلا ابروهای سفید خود را با سربند بالا بسته بود تا جلوی چشمانش را نگیرد

        او از قاریان و سرشناسان شیعه درکوفه بود

او مسافت ۱۴۰۰ کیلومتری بین کوفه تا مکه را چهار مرتبه به عشق سید و سالار شهیدان طی می نماید ابتدا نامه کوفیان و دعوت ایشان را به امام می رساند جواب امام و نمایندگی مسلم را به کوفیان ابلاغ می نماید و نامه مسلم به امام مبنی بر بیعت ۱۸ هزار نفر را نیز او به امام ع می رساند در مرتبه چهارم هم به همراهی امام ع تا نزدیکی کوفه و در انتها تا کربلا می آید .

        هم اوست که شب عاشورا بعد از اینکه امام ع اصحاب و یارانش را مرخص فرمود عرضه داشت نه به خدا ای پسر پیغمبر ما هرگز تو را رها نمی کنیم تا خداوند بداند که ما در غیاب پیامبرش از تو محافظت کردیم و اگر بدانیم که در راه تو کشته می شوم و سپس زنده می شوم و سوزانده می شوم و سپس ذرات وجودم را به باد می دهند و هفتاد بار با من چنین شود از تو جدا نمی گردم تا آنکه در رکاب تو کشته شوم . چرا چنین نکنم با اینکه یک کشته شدن بیش نیست و به دنبال آن عزتی جاودانه خواهد بود .

                                                                طبری ۵/۴۱۸   تاریخ الامم

        و هم اوست که ظهر عاشورا از امام رخصت طلبید تا جلوی حضرت بایستد و مانع برخورد تیر و تیغ دشمن به حضرت درحال صلاه گردد.

        « تیری از جانب دشمن به سوی امام حسین ع پرتاب شد سعید بن عبدالله جلو آمد و خود را هدف تیر کرد . او پیوسته با بدنش امام حسین ع را از تیرهای دشمن حفظ می کرد تا اینکه بر زمین افتاد وگفت خداوندا ایشان را لعنت کن همچنان که قوم عاد و ثمود را لعنت کردی بارالها سلام من را به پیامبرت برسان و درد و رنج زخمی که دیده ام به او ابلاغ فرما » سپس جان به جان آفرین تسلیم کرد .

        هنگام شهادت غیر از زخمهای شمشیر و نیزه ، سیزده تیر  پیکان به بدنش اصابت کرده بود                                                                    المهلوف

        یابن رسول الله اوفیت نعم انت اما فی الجنه

 ضحاک بن عبدالله مشرقی

وقتی دیدم یاران حسین ع کشته شده اند و نوبت به او و خاندانش رسیده به او گفتم ای پسر رسول خدا نیک میدانی که بین من و تو چه قراری بود آن روز من گفتم تا زمانی که جنگاوری همراه شما باشد در راه تو می جنگم و اگر جنگاوری باقی نماند اجازه داشته باشم که بروم و شما هم به من جواب مثبت دادید حسین گفت راست می گویی اما چگونه می روی ؟ اگر می توانی بروی اجازه داری .

ضحاک می گوید قبلا چون دیدم اسبان را می کشند اسبم را بردم و در خیمه ها پنهان کردم و برگشتم و پیاده جنگیدم

        همین که حسین ع اجازه داد به سراغ اسبم رفتم و آن را از خیمه بیرون آوردم بر آن سوار شدم و میان لشگر تاختم پانزده نفر از آنان مرا تعقیب کردند تا اینکه به شفیه در ساحل فرات رسیدیم چون به من رسیدند به سوی آنان برگشتم سه نفر از آنان مرا شناختند و گفتند ضحاک بن عبدالله است شما را به خدا رهایش کنید او پسر عموی ماست و دیگران هم قبول کردند و اینگونه بود که خدا مرا ننجات داد .

طبری۵/۴۴۴

 سلسله مباحث حجت الاسلام والمسلمین حاج آقای صفاری دررادیو معارف دردهه اول محرم ۱۳۹۱

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *