چهارشنبه , مرداد ۲۴ ۱۳۹۷
خانه / پژوهش / نوروظلمت درکربلا / ایمان به ولی خدا و کلام او

ایمان به ولی خدا و کلام او

میثم تمار

او از اصحاب مخلص امیر مومنان علی بن ابیطالب ع بود ابن زیاد

ابن زیاد او را ده روز قبل از ورود امام ع به عراق دستگیر و به شهادت رساند او اخبار زیادی در باره کربلا و شهادت ابی عبدالله الحسین ع و یاران ایشان از امیرالمومنان شینده بود و نقل می کرد .

چنانچه شیخ صدوق نقل می کند که جبله مکیه می گوید از میثم تمار شنیدم که می گفت به خدا سوگند این امت پسر پیامبر خود را در ده روز که از محرم بگذرد می کشند .

                        امالی مجلسی ۲۷   علل الشرایع جلد ۱ باب ۱۶۲ ص ۲۶۷

جریان ملاقات او با حبیب بن مظاهر و خبر دادن از نحوه شهادت یکدیگر نیز در تاریخ مضبوط است .

اما جریان شهادت او : در برگشت از سفر عمره و زیارت مدینه توسط عمال ابن زیاد در خارج از کوفه دستگیر شد او را پیش ابن زیاد آوردند . عبیدالله گفت باید از علی تبری بجویی و او را به زشتی یاد کنی و گرنه دست و پاهایت را بریده تو را به دار می آویزم میثم در برابر این تهدید گفت علی به من خبر داده بود که تو مرا به دار می آویزی ابن زیاد گفت با سخنان علی در خواهم افتاد ( آنها را باطل می کنم ) میثم گفت چگونه در حالی که این خبر را علی از پیامبر و او از جبرائیل و جبرئیل از طرف خداوند بیان کرده است به خدا سوگند از مکانی هم در آن به دار آویخته می شوم به خوبی آگاهم و من نخستین مسلمانی هستم که به دهانم لجام زده می شود .

                                                                        الارشاد ۱/۳۲۴

سر انجام ابن زیاد دستور داد دست و پای میثم را قطع و او را بر درختی آویزان کنند ، میثم با بیان شیوا و زبان گویا و برنده خود بر فراز دار به نشر فضایل و مناقب اهل بیت و رسوا کردن بنی امیه پرداخت سرانجام به دستور عبیدالله ابتدا به او لجام زدند و سپس زبان او را بریدند و در نهایت با فرو کردن نیزه به شکمش او را به شهادت رساندند.

هرثمه بن سلیم

او می گوید در صفین در رکاب علی ع جنگیدیم در این سفر وقتی که در سرزمین کربلا فرود آمدیم حضرت با ما نماز خواند  هنگامی که سلام آخر نماز را گفت مقداری از خاک آنجا گرفت و بو کرد و آن گاه گفت ای خاک گروهی در روز قیامت از تو محشور می شوند که بی حساب وارد بهشت خواهند شد .

جرثمه وقتی از جنگ برگشت به همسرش جردا گفت دختر سمیر که از شیعیان علی ع بود گفت آیا تو را از کار مولایت ابوالحسن به تعجب نیاورم وقتی به کربلا رسیدیم او مقدرای از خاک را گرفت و بو کرد و آن گاه گفت ای خاک گروهی در روز قیامت از تو محشور می شوند که بی حساب وارد بهشت خواهند شد او از کجا غیب می داند ؟

هرثمه می گوید زمانی که عبید الله بن زیاد سپاهیان را به جنگ حسین بن علی و یارانش فرستاد من هم جزء ان سپاه بودم هنگامی که به ایشان رسیدیم منزلگاهی را که همراه علی ع در آن فرود آمده بودیم و نیز نقطه ای را که از خاک آن برداشته بود شناختم از این رو سوار بر اسبم شدم و نزد حسین ع رفتم و به او سلام کردم و سخنی را که از پدرش در آن سرزمین شنیده بودم برای او نقل کردم .

حسین گفت : آیا بر ما هستی یا بر ضد ما ؟ گفتم ای پسر پیامبر نه با تو هستم نه بر ضد تو خانواده و فرزندانم را وانهاده ام و اینجا آمده ام از پسر زیاد درباره آنها می ترسم حسین گفت : پس هرچه سریعتر از اینجا برو تا شاهد کشته شدن ما نباشی.

                                        ابن ابی الحدید شرح ج۳/۱۶۹ و قصه صفین ص  ۱۴۰

 سلسله مباحث حجت الاسلام والمسلمین حاج آقای صفاری دررادیو معارف دردهه اول محرم ۱۳۹۱

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *