چهارشنبه , مرداد ۲۴ ۱۳۹۷
خانه / دانش و زندگی / حق ندارم امر کنم

حق ندارم امر کنم

ندیدم در طول زندگی، امام به خانم بگویند در را ببندید. بارها و بارها می‌دیدم که خانم می‌آمدند و کنار آقا می‌نشستند، ولی آقا خودشان بلند می‌شدند و در را می‌بستند و حتی وقتی بلند می‌شدند، به من هم نمی‌گفتند که در را ببندم. یک روز به آقا گفتم خانم که داخل اتاق می‌آیند،‌همان موقع به ایشان بگویید در را ببندند.

گفتند: «من حق ندارم به ایشان امر کنم». حتی به صورت خواهش هم از خانم چیزی نمی‌‌خواستند.

نقل از : خانم زهرا مصطفوی(دختر امام)

منبع : کتاب زندگی به سبک روح الله

خانم چطورند؟

در شرایط سختی که امام در روزهای اخیر داشتند، هر وقت چشم باز می‌کردند اگر قادر به صحبت بودند، می‌گفتند «خانم چطورند؟» می‌گفتیم: «خوبند، بگوییم بیایند پیش شما؟»

می‌گفتند: «نه، خانم کمرشان درد می‌کند، بگذارید استراحت کنند».

(چون خانم یک هفته قبل از عمل آقا، کمرشان  یک مقدار ناراحتی پیدا کرده بود و دکتر گفته بود باید مدتی استراحت کنند.)

این قدر نسبت به خانم دقت داشتند.

نقل از: خانم صدیقه مصطفوی( دختر امام)

منبع : کتاب زندگی به سبک روح الله

شما بروید پیش مهمان‌‌ها

یک روز مادرم مهمان داشت، مهمان‌‌ها سرزده آمده بودند و کارها درست و آماده نبود. خانم با دستپاچگی می‌خواستند شیرینی و میوه جور کنند.

آقا گفتند: «نه، شما بروید پیش مهمان‌‌‌ها» و رفتند سراغ سماور.

آن موقع سماور ذغالی بود و خیلی هم سخت می‌گرفت، آقا آن قدر سماور را تکان دادند تا بگیرد و چای دم کردند و تشریفات چیدند و نگذاشتند خانم، مهمان‌‌ها را تنها بگذارد و بیایند اتاق دیگر کار کنند.

نقل از: خانم زهرا مصطفوی(دختر امام)

منبع : کتاب زندگی به سبک روح الله

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *