یکشنبه , تیر ۳۱ ۱۳۹۷
خانه / دانش و زندگی / پدرجان،بیا اینجا بنشین

پدرجان،بیا اینجا بنشین

بچه‌‌ها پیش آقا کمتر با هم نزاع می‌کردند، ولی گاهی نزاعی می‌شد، آقا سعی می‌کردند هر دو طرف را آرام کنند و آنها را از مشاجره منع کنند.

حسن کلاس دوم یا سوم دبستان بود و خیلی به کتاب‌‌ها و کیف و دفترهایش اهمیت می‌داد و همیشه آنها را مرتب و تمیز نگه می‌داشت.

گاهی یاسر که هفت سال از او کوچکتر بود، با او دعوا می‌کرد و می‌خواست او را اذیت کند و زورش هم نمی‌رسید.

یک روز با امام در حیاط منزل نشسته بودیم که یاسر از راه رسید و بدون این که به روی خودش بیاورد، کیف حسن را برداشت و توی حوض انداخت.

حسن که بیرون رفته بود، یک‌مرتبه وارد شد و دید همه وسایل مدرسه‌اش روی طناب است، خیلی ناراحت شد.

جلو رفتم و گفتم: می‌دانم خیلی ناراحت هستی، ولی چیزی نگو. آقا نشسته‌اند، خیلی ناراحتی نکن.

با همه ناراحتی که نسبت به یاسر پیدا کرده بود، چشمش که به قیافه آقا افتاد، هیچ نگفت و‌آقا هم خندیدند و گفتند: پدر جان بیا اینجا بشین.

با او صحبت کردند و او را راضی کردند که برخورد تندی با یاسر نکند.

نقل از:‌خانم دکتر فاطمه طباطبایی(عروس امام)

منبع : کتاب زندگی به سبک روح الله

آموزش عملی ایثار

کوچک بودم که روزی پیرمردی برای باغچه خانه ما خاک آورد. سر سفره بودیم که آمد. آقا گفتند که این پیرمرد ناهار نخورده، با این که غذای ما زیاد نبود، بشقابی از سفره برداشتند و چند قاشق از غذایشان را در بشقاب ریختند و گفتند:‌

«هر کدام چند قاشقی از غذای خود را در این بشقاب بریزید تا به اندازه غذای یک نفر بشود.»

با آن که آن روز غذای اضافی نداشتیم،‌ اما غذای آن پیرمرد آماده شد.

در عالم بچگی آن قدر از این کار پدر خوشم آمد که نهایت نداشت.

نقل از: خام فریده مصطفوی(دختر المام)

منبع : کتاب زندگی به سبک روح الله

یک نظر

  1. avatar

    یا رب قوام راه خمینی(ره) مستدام باد
    جاوید رهبر و قیام امام متصل به یار باد
    یا علی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *